|
چیز چیز همون چیز است که باید باشد.
بازجویی III
بازجویی III در ادامه بررسی حوادث پیش آمده در مورد بسته شدن دفتر جبهه مشارکت كرج، متهم ردیف دوم – آقای پاییز – به اتاق بازجویی احضار می شود. [نگهبان متهم را با احترام و دست و چشمان باز به سمت اتاق بازجویی راهنمایی می كند و پس از استقرار وی بر روی كاناپه، بازجویان صحبت را شروع می كنند] بازجو “ش” - سلام،خوبی،ببخشید وقتتو گرفتیم بازجو “ب” - خوبی، شرمنده اینجا امکانات پذیرایی نداریم؛می گم برات چایی بیارن متهم ردیف ۲ - اِ! شمایین؟ خوبین،چه خبر،خوش می گذره؟ ... شرمنده می كنین ب “ش” - ممنون؛خواهش می كنم. م۲ - راستی من فكر می کردم باز جو یکی دیگس ب “ب” - دیدن اون جواب نمی ده،از ما دعوت به همکاری کردند م۲ – خب به سلامتی،هر سؤالی دارین من در خدمتم. ب “ش” – لطف دارین،خودتو نو معرفی كنین، بگین كه چند سالتونه؟ تحصیلاتتون چیه؟ م۲ – پویا حیدری ۲۱ ساله دانشجوی ترم ۳ راه و ترابری هستم ب “ب” – می شه ماجرا رو از اول تعریف كنین و از مسایل پشت پرده بگین؟ م۲ – بله خواهش می کنم.والا چند نفر می خواستن بین بچه ها اختلاف بندازن و از آب گل آلود ماهی بگیرن و به مقاصد خودشون برسن.منو بقیه بچه هام هر چی تلاش کردیم نتو نستیم مانع بشیم.در آخر خودمون قربانی این ماجرا شدیم ب “ش” – اسم كسایی كه تو این ماجرا نقش داشتنو معرفی کنید م۲ – البته افراد زیادی بودن ولی بعضی ها نقش بیشتری داشتن مثله ... ب “ب” - [كمی تا قسمتی با خشم] مثل كیا؟ م۲ – [تا حدی با لرز] خب البته، اونا كه نه اینا ... ب “ش” – [بیشتر از كمی تا قسمتی با خشم] اینا كیان؟ م۲ – [تا حد زیادتری با ترس] همین پسرای دفترو می گم ب “ش” و ب “ب” با هم – [خیلی بیشتر از كمی تا قسمتی با خشم] اسماشون، لطفا م۲ – [تقریبا تمام كُپ] حولم نكنین، همشو می گم: علیرضا،محسن ت،محسن ف،حامد،امید،مسعود،بهروز ب “ب” – بعضی از اینایی كه اسمشونو آوردی، گفته بودن،خانم “ش”،خانم “ن.م” و “س.ت”و [...] بانی این ماجرا بودیم؛میشه شما دقیقا بگین كدومشون؟ م۲ – [بعد از قورت دادن آب دهان] نه، هیچ كدومشون همچین حرفی نزدن! ب “ش” – خانم “ب” این داره از رفتار خوش ما سو استفاده می كنه ... مثل اینكه باید همون بلایی كه سر اون یكی آوردیم سر اینم بیاریم. ب “ب” – شما بر اعصابتون مسلط باشین،هنوز زوده.[سپس رو به متهم] نشنیدم چی گفتی؟ م۲ – [با همان حالت كُپ] هان،گفتم كه ... چشم می گم ب “ش” – احتمالا یكیشون علیرضا نبوده؟ م۲ – نه بابا اون بدبختم مثل من بود ... ب “ب” – نشنیدم، بوده یا نه؟ م۲ – [در حالی كه تازه ۲ زاریش افتاده و مبهوت است] آها!!! از اون لحاظ؛[زیر لب] علیرضا منو ببخش ب “ش” – چی می گی واسه خودت؟ م۲ – گفتم آره خودشه.[دوباره زیر لب] علیرضا شرمندم،چاره ای نداشتم ب “ش” – [با لحنی خشانت بار] نظر خودت چیه؟ماها مقصریم؟ م۲ – نه من غلط بكنم نظرم این باشه. ب “ش” – اینا رو جلوی اونم می گی؟ م۲ – اگر اجازه بدین من برگردم سلولم،فردا بیام ب “ب” – شنیدی خانم “ش” چی گفت؟ م۲ – [با صورت بدون رنگ] آره،حتما میگم [به دستور بازجویان،آقای سیاسی با همان شرح گذشته به اتاق بازجویی آورده می شود و پس از بازکردن چشمان او،مورد بازجویی قرار می گیرد] متهم ردیف ۱ – [در حالیكه هنوز پلکان خود را باز نکرده است] جون قرآن مجید اعتراف می كنم.شما چی می خواین بگم؟ م۲ – چشماتو باز كن منم.جون خودت مجبور شدم بگم، نمی گفتم الان مثل تو شده بودم م۱ – اِ چیز!تویی پویا جون،دلم برات خیلی تنگ شده بود.ببینم توپی ،نارنجكی،بیلی با خودت نداری خودمونو راحت كنیم؛بابا صد رحمت به گروه سعید امامی، این دو تا كین دیگه!؟ ب “ب” – چی در گوش هم پچ پچ می كنین؟ م۱ – هیچی داشتیم می گفتیم ما چقدر بز بودم كه قدر شماها رو ندونستم.مگه نه پویا؟ م۲ – آره، علیرضا داشت هی تعریف شما رو می كرد، هی از خوبیاتون می گفت ب “ش” – بسه دیگه؛[رو به م1] این آقا می گه شما یه حرفایی پشت سر ماها زدی! م۱ – من!نع ع .حتما حواسش نبوده، خواسته شوخی كنه؛آره پویا؟ م۲ – جون مادرم اگه نمی گفتم منم مثل تو جای تمام اعضای بدنم با هم عوض شده بود م۱ – خودم می فرستمت خرمشهر... خیــلی نامردی م۲ –آخه چرا؟ نمی فهمی؟ منو مجبور كردن م۱ – كشتمت؛[رو به بازجویان] میشه دستای منو چند دقیقه باز کنید ب “ب” – باز تو تهدید كردی؟ م۱ – نـــع ع ... رومون نمیشد جلوی شما رو بوسی کنیم، گفتم بریم اون اتاق ب “ش” – نه، خانم “ب” مثل اینكه این آدم نمیشه؛باید عملیاتو شروع کنیم م۲ – ببخشید كدوم عملیات؟ ب “ب” – شما فعلا برگرد تو سلولت،نوبت تو هم میشه م۱ – پویا!جون مادرت: منو تنها نذار/رو قلبم پا نذار ... م۲ – قایقی خواهم ساخت/خواهم انداخت به آب ... ب “ش” – تمومش كنید.[رو به نگهبان] اینو ببر بیرون م۱ – پویا،آخ،به بچه های دفتربگو،اوخ،تا لحظه ورق شدن هم لو شون ندادم،وای م۲ – علیرضا،اوخ،پرچمی كه تو برافراشتی،وای،روی زمین نخواهم گذاشت،آخ
|+| نوشته شده توسط علیرضا در یکشنبه سیزدهم آذر 1384 و ساعت 21:33 | |